از اینکه میدونم تو باتلاقم..
از اینکه شدم سوهان روح خودم
از اینکه دارم میبینم محسن داره میره و نمیشه کاری کنم ..
محسن خانوادشو ترجیح داد بهم ..
از اینکه میدونه نمیتونه بهتر از من پیدا کنه کسیو که تو همه شرایط کنارش باشه و با همه چی مدارا کنه و بازم خانوادشو ترجیح داد اعصابم خورده
از خوردن قرص های بی خودیه اورژانسی و بهم ریختنم اعصابم خورده
از اینکه از همه چیم گذشتم از علایقم طبع زندگیم تا کنار محسن باشم و اون راحت گفت تا اخر مجرد میمونم اما ازدواج نه اعصابم خورده
از اینکه اینقد پاک موندم براش و با تمام نیاز جنسی ای که داشتم نرفتم با کسی اعصابم خورده
از این همه خوب بودنم اعصابم خورده .. از مهربون بودنم اعصابم خورده
چرا محسن نمیبینه این همه چنگ زدنمو به همه جا که درست شه یه جاییش بتونیم بهم برسیم
کیر تو این زندگی ..
برچسب:
نویسنده: آتنا قاسمیپور