خرید بک لینک

درباره سایت

بعد ۴ سال دست‌ به قلم شدن..

امکانات وب

سال جدید هم شد ..

اول سالی من و محسن زدیم به تیپ و تار هم

راستش رو بخاین خسته شدم از این بی برنامگی محسن

از بهانه هایی که برام میاره واسه چی ؟ مامانم چاق دوس نداره تو سبزه ای تو کارمیکنی تو فلانی تو الی تو بلی

قبلنا وقتی بچه ها میگفتن بهانس باور نمیکردم اما بعدش زمان که هی میرفت جلو افکار بد میومد تو سرم ..

خانوادش رفتن خونه خالی بود محسن با تموم بی محلی منو میذاره تو خیابون ساعت یازده شب و میره .. دیگه براش مهم نیست فاطمه چی دوس داره چی دوس نداره دیگه مهم نیست کاراش ناراحتم میکنه

دیگه فهمیده پشته هر اشتباهی که بکنه فاطمه ای هست که بازم با اغوش باز قبولش میکنه و میبخشتش

دیگه اهمیتی نمیده که من دوس ندارم ریش پرفسوریشو

دیگه مهم نیست دخترا تو داروخونه دستشون بهش بخوره

میدونین محسن فهمیده عاشقشم و بازم پاش هستم ..

یه نقطه کور از ذهنم بهم میگه این به دردت نمیخوره اما اونقد دوسش دارم که حاضرم قبول کنم سختیارو اگه خوب باشه اما حالا که خوب نیست چیکار کنم ؟ ..

سال تحویل رو تو خونش با داد و دعوا شروع کردیم. چرا ؟ چون تو خیابون ولمکرد و رفت .. مهم نبود فاطمه از این کار متنفره ..

پوف ..

برچسب: نویسنده: آتنا قاسمی‌پور تاريخ: جمعه 20 ارديبهشت 1398 ساعت: 18:52

صفحه بندی