میدونین یه جایه نقطه کور از ذهنم خیلی چیزا رو میخاست که محسن اصلا دوستش نداشت
مثله حمومی که باهم رفتیم و محسن فقط میخاست تموم کنه که بیاد بیرون
مثله ادامسی که از دهن من نمیگیره
مثله سیگاری که با رژ لبام تر شده که نمیکشه
مثله اندامی که من دارم رو اصلا دوس ندازه و واقعا حس میکنم به خاطر بستن دهن من باهام میخابه اما خودش میگه اینجور نیست ..
میدونین یه چیزایی داره ازارم میده ..
خیلی
اونقد تو فشارم که دلم میخاد ول کنم و برم برم یه جایی که زل بزنم به یه جا و نقطه کورمو یواش یواش حذف کنم ...
برچسب:
نویسنده: آتنا قاسمیپور