دیروز تولد محسن بود :)
دیگه واقعا همه چی تموم شده .. سه ماهی میشه تموم شده ..
نمیتونم کسیو جایگزینش بیارم .. نمیتونم به کسی اعتماد کنم .. نمیتونم قبول کنم که دیگه نیست ..
دیروز براش یه دسته گل فرستادم .. فقط یه تشکر ساده کرد .. فارق از اینکه اون نمیدنست من کل روزو بیمارستان زیر سرم بودم ...
خبرای محسن رسیده رفته سره قرار با یکی دیگه و میخاد با یه ادم جدید اشنا بشه .. اونکه ضربه نخورده من خوردم ..
نمیتونم با کس حرف بزنم با کی درد و دل کنم .. نمیتونم گریه کنم ..نمیدونم چجوری تونست منو از یاد ببره چجوری بدون من تونست ... چجوری چهار سال عشقی که دم ازش میزد رو از یاد برد...
حالا من همش قرص ارامبخش و خاب اور میخورم که فقط شبا بخابم ...
روزگار بدی شده...
هر جا باشه دوسش دارم ...
برچسب:
نویسنده: آتنا قاسمیپور