حدود چهار ماهی از اخرین پستم میگذره :)
دقیقا دو روز بعد پستم محسن باهام تموم کرد..
دو ماهی با هم نبودیم که من بدونش کم اوردم و باز بهش پیام دادم
گفت پشیمونه از این که رفقاش رو به من ترجیح داده و حالا فهمیده چه جواهریو از دست داده
ته دلم خوشحال بودم ایمارو میشنیدم که که محسن خوب شده حالا میتونم بهش تکیه کنم و بدونم کسی پشتمه .. ولی کل خوشحالیم ده روز بیشتر نبود باغ گرفتیم رفتیم بیرون شهر انقد گل کشید که شبش وقت سکس نمیتونست به من دست بزنه .. روز بعدش همه تو بغل هم بودن به محسن گفتم چرا ازم دوری میکنی ؟ گفت من مثه اینا نیستم نمیتنم بغلت کنم ...
بعد اون روز دوباره برگشت پیش رفیقاش و دوباره سرد شد و ب من گفت من بردت نیستم همش با تو برم بیرون ..
تموم کردیم .. 40 روزیه تموم کردیم ... خبراش رسیده به بچه ها گفته اعصابم ارومه تموم شده و دیگه نمیخام برگردم ...
جهار سال عمرم تموم شد .. پرونده چهارسالم بسته شد ...
چند باری که تو کافه دیدمش روشو کرد اونور انگار دشمنشم ..
از نظر روحی حالم خوب نیست ..
اینارو اینجا نوشتم تا یادم نره یه روزی محسن چجوری منو گذاشت کنار ..
نمیدونم ادما چطور میتونن به این راحتی همو از یاد ببرن .. من هیچوخ انقد راحت نمیتونم برگردم به حالت قبلم...
اما اگه پشیمون بشه بازم میذارم برگرده ...
برچسب:
نویسنده: آتنا قاسمیپور