مثکه واقعا من و محسن کات کردیم ..
داره میشه هشت ماه که نیست ..
تولدم گذشت ..
دریغ از حتی یه تبریک ..
اصلا منو یادش نیست دیگه
با کسی دوس شده ..
اسمش مهدیس ..
دارم به این فک میکنم چجوری میتونه یکیو بغل کنه و منو یادش نیاد ..
قرصای افسردگیم هی دوزش بیشتر و بیشتر میشه تنهایی روزامو سر میکنم ..
گاهی یهو میبینم شیش ساعته زل زدم به دیوار و به محسن فک میکنم .. امروز میخام برم تتو کنم رو دستم حرف اول اسمشو ..
روزام مسخره میگذره بدون محسن ولی میگذره ..
از نظر روحی حالم بهتره نسبت به روز تولدم و تولدش ولی خب ...
الان هشت ماهه که نیست و من تنهام هنوز و اون جایگزین منو پیدا کرده ..
برچسب:
نویسنده: آتنا قاسمیپور