اینکه هرروز از کنارم رد میشد و با بی توجهی گاز میداد بیرفت و انگار نه انگار سه سال ما با هم زندگی کردیم :)
دیشب منم مثه خودش شدم برام واستاد که سوارم کنه اینبار پا رو قلبم گذاشتم و رومو کردم اونور و رد شدم .. :) هیچوخ فک نمیکردم یه روز محسن با خودش قبول کنه که منو تو خیابون تنها بذاره یا از کنارم رد بشه و توجهی نکنه :) من قلبم خیلی بد داره میشکنه.. گاهی فکر خودکشی میاد تو سرم .. اما نمیتونم.. جرعتشو عرضشو ندارم..
برچسب:
نویسنده: آتنا قاسمیپور